X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1387

امروز که تو خیابون داشتم راه می رفتم یه دفعه نگاهم به یه مادر و بچه ای افتاد که مادره داشت بچه رو دعوا می کرد و بچه هم داشت گریه می کرد وقتی تو صورت بچه نگاه کردم دیدم تمام مولوکول های صورتش دارن گریه می کنن اونم به خاطر یه اسباب بازی ... خیلی دلم واسش سوخت وقتی مادره که از این کار بچش تو اون شلوغی حسابی عصبی شده بود یه کشیده محکم به پسره زد که هنوزم جاشو رو صورت خودم احساس می کنم نمی دونم چی شده ولی دوست داشتم مادره رو تکه تیکه کنم بنده خدا بچه دیگه صداش هم در نیومد ولی من صدای فریاد سکوت اونو شنیدم شاید اون کشیده مسیر زندگی اونو عوض کنه کی می دونه 

عجب رسمی داره این دنیا تمام رفتار و کارهای ما می تونه حتی روی کسی که از کنار ما رد می شه هم تاثیر بزاره امروز یه ربع دیر تر رسیدم سر کار هنوزم که دارم این متنو می نویسم دارم به اونا فکر می کنم شاید اونا خودشون هم دیگه به این ماجرا فکر نکنن ولی من..... اون پسر یه روز بزرگ می شه و شاهد این ماجرا واسه کسی دیگه هست شاید اون هم تو اون لحظه به همین چیزا فکر کنه شاید مثل خیلی های دیگه بی تفاوت از کنار اون بگذره . 

الان دارم فکر می کنم که اگه اینا آدم بزرگ بودن هم من به همین چیزا بازم فکر می کردم ....